بچه که هستی فکر میکنی میتونی با همه ارتباط برقرار کنی، با همه حرف بزنی و همه بفهمن چی میگی، کم کم که بزرگ میشی و تو جوامع بزرگتر قرار میگیری دیگه کمتر کسیه که فکر کنی شبیهته، که فکر کنی میتونی باهاش
زندگی
با خانواده
ممکنه تا حدود ۱۸سالگی آسون باشه، ولی وقتی به بیست و چند سالگی میرسی، میفهمی چقدر باهم اختلاف دارین، سلیقه ها کاملا متفاوته، سرگرمیا کاملا متفاوته، حتی دیگه به موضوعات یکسان نمی
نمیتونم هیچ جایی بگمنمیدونم چراولی حرف تو گلوم میخشکهفرصتش که پیش میاد بگم استرس میگیرم، از عکس العملا میترسم، از حرفا میترسم، حتی از اینکه یه مشکلی پیش بیاد و نشه و خودمو سرزنش کنم که چون گفتم نشد هم